على اكبر دهخدا

1174

امثال و حكم ( فارسى )

رجوع به : اول من قاس . . . ، شود . كار پخته كردن . تيار و بسامان كردن . مثال : چون تيغ لعل پيكر او كار پخته كرد * طبعش همه نشاط مى لعل خام كرد . معزى . كار پر كرده كى بود دشوار گفت پر كرد پادشاه اين كار . . . ، ) نظامى . رجوع به : اگر خواهى شوى خوشنويس . . . ، ) شود . كارت را بده بجولا . مزاحى است كه در جواب آنكه براى نرفتن به جائى يا نكردن كارى به داشتن كار معتذر شود ، گويند . كار تقوى دارد و دين و صلاح كه از او باشد به دو عالم فلاح . مولوى . كار تو جز خداى نگشايد به خدا گر ز خلق هيچ آيد . سنائى . كار جوهر مرد را زياد مىكند . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . كار جهان بگذرد فسانه بماند نام نكو به كه در زمانه بماند . رفيع الدين لنبانى رجوع به : الناس احاديث ، و رجوع به : اگر جاودانه نمانى . . . ، شود . كار جهان خداى جهان اين‌چنين نهاد نفع از پى گزند و نشيب از پى فراز . ازرقى . كار چو از دست رفت آه ندامت چه سود . گج . كار چو از روى عقل باشد و دانش نرم شود همچو موم آهن و فولاد . رجوع به : اندر جهان به از خرد . . . ، و رجوع به : آنكس كه داناتر است . . . ، شود . كار چو مشكل بود جنگ به از آشتى با تو چو سودى نداشت صلح بجنگ آمدم . . . ) اوحدى . كار چو بسته شود بگشايدا وز پس هر غم طرب افزايدا . از اسرار التوحيد . رجوع به : از پى هر گريه آخر . . . ، شود . كار چون راست بود مرد كجا گيرد نام . . . از بد حادثها مردان گردند سمر . ) سنائى . كار چون زر شدن . پخته و بسامان و بدلخواه شدن . مثال : آن به كه نمايم سفر اندر طلب سيم * تا كار من از سيم شود ساخته چون زر . قاآنى . رجوع به : مثل زر ، شود . كار چون نگار بودن ( يا ) شدن . بكمال منتظر رسيدن . انديشهء برات رهى چون نداشتى * دادى به بنده وصلت و شد كار چون نگار . مسعود سعد . گفتم كه حالم از غم تو تاكنون تباه * ليكن ز شادى تو كنون كار چون نگار . انورى .